وقتی گفتی دیگ نمی خوام حتی رو تو بینم دنیا رو سرم خراب شد!اما نمی خواستم باور کنم...
وقتی گفتی با ندیدنت فراموشت میکنم مطمئن شدم هنو از دوست داشتنم مظمئن نیستی1دوست داشتنی که با ندیدن از بین بره همون بهتر که نباشه!
وقتی روپله ها روتو برگردوندی...دیگه هیچی!نمیدونی بعدش چقد داغون بودم یعنی دیگه نمی خوای ببینیم!؟
اون روز که زنگ زدی بعدش خیلی داغون شدم یه راست برگشتم داخل شهر
6ساعت پیاده راه رفتم و ...
خودم که نمیشنیدم اما فک کنم به عقلم شک کردن که اون موقع روز چرا بلند بلند دارم...
رفتم پارک,هفت تپه و کوچه پس کوچه هایی که با هم میرفتیم...بدون تو!خیلی برام سخت بود اما باید باور میکردم که دیگه نیستی نمیخوای که باشی!
یه جا خوندم اونی که رفت اگرم برگشت راه رفتنو بلده...دل نبند خواهشا
اما متاسفانه خیلی دیر خوندمش...و اگرم زودتر میخوندمم نمی تونستم به این همه صداقت دل نبندم!
نظرات شما عزیزان: